بیست و هشتم صفر سالروز رحلت جانگداز پیامبر اکرم (ص) بر همه مسلمین تسلیت باد

28 صفر ؛ سالروز رحلت جانگداز و جانسوز رحمه للعالمین ، پیامبر صلح و دوستی و سفیر وحدت مهربانی ؛ حضرت خاتم الانبیاء محمد مصطفی ( صلی الله علیه و آله و سلم ) و شهادت مظلومانه سبط اکبر و فرزند عزیزشان ؛ کریم اهل بیت عصمت و طهارت ،
حضرت امام حسن مجتبی
(ع) و همچنین سالروز شهادت غریبانه
حضرت ثامن الحجج ، امام رضا
(ع) را تسلیت و تعزیت عرض می نماییم.

زندگینامه پیامبر اکرم (ص) بصورت مختصر در ادامه مطلب


پیامبر گرامی و عظیم الشأن اسلام ؛ آخرین فرستاده الهی ، حضرت خاتم الانبیاء ؛ محمد بن عبدالله ( صلی الله علیه و آله و سلم ) ، در روز جمعه ؛ 17 ربیع الاول سال عام الفیل ( یعنی ؛ همان سالى است که ابرهه، با چندین هزار مرد جنگى از یمن به مکه یورش آورد تا خانه خدا ؛ کعبه را ویران سازد و همگان را به مذهب مسیحیت وادار سازد؛ اما او و سپاهیانش در مکه با تهاجم پرندگانى به نام ابابیل مواجه شده، به هلاکت رسیدند و به اهداف شوم خویش نایل نیامدندو چون آنان سوار بر فیل بودند، آن سال به سال فیل و عام الفیل معروف گشت. ) برابر با 25 آوریل 570 میلادی در شهر مکه معظمه  ( در سرزمین حجاز و عربستان سعودى کنونى ) چشم به جهان گشودند.
بیشتر علماى اهل سنّت نیز ، تولد آن حضرت را روز دوشنبه ؛ دوازدهم ربیع الاول سال عام الفیل دانسته‏اند که از 12 تا 17 ربیع الاول به عنوان " هفته وحدت " نامگذاری شده است.
آمنه، دختر وهب، مادر حضرت محمد (ص) پیش از نامگذارى فرزندش توسط عبدالمطلب به « محمّد »، وى را « احمد » نامیده بود.
حضرت محمد بن عبد الله(ص) در تورات و برخى کتب آسمانى نیز « احمد » نامیده شده است.
ایشان ، آخرین پیامبر الهى، بنیانگذار حکومت اسلامى و نخستین معصوم در دین مبین اسلام هستند.
پدر بزرگوار آن حضرت (ع) ؛ عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف و مادر ایشان ؛ آمنه بنت وهب بن عبد مناف است که بانویى جلیل القدر و در طهارت و تقوا در میان بانوان قریشى، کم‏نظیر و سرآمد همگان بود.
کنیه پیامبر گرامی اسلام ؛ ابوالقاسم و ابوابراهیم و القاب آن حضرت ؛ رسول اللّه، نبى اللّه، مصطفى، محمود، امین، امّى، خاتم، مزّمل، مدّثر، نذیر، بشیر، مبین، کریم، نور، رحمت، نعمت، شاهد، مبشّر، منذر، مذکّر، یس، طه‏ و ... می باشد.
پدر حضرت محمد (ص) ؛ عبد الله ، دو ماه ( و به روایتى هفت ماه ) پیش از تولد آن حضرت ، در بازگشت از شام در شهر یثرب ( مدینه ) چشم از جهان فروبست و به دیدار کودکش ( محمد ) نایل نشد.
عبدالمطلب ( جد محمد (ص) ) و آمنه ( مادرش ) ؛ نخست وى را به ثویبه سپردند تا وى را شیر دهد و از او نگه‏دارى کند؛ اما پس از مدتى وى را به دایه پاک سرشت و مهربانی به نام حلیمه ؛ دختر عبدالله بن حارث سعدیه سپرد تا در بیابان گسترده و پاک پرورش یابد. حلیمه به این کودک نازنین که قدمش در آن قبیله ، مایه خیر و برکت و افزونی شده بود ، دلبستگی زیادی پیدا کرده بود و لحظه ای از پرستاری او غفلت نمی کرد. کسی ارزش این کودک یتیم که دایه های دیگر از گرفتنش پرهیز داشتند را نمی دانست.
حلیمه ؛ محمد (ص) را که به سن پنج سالگی رسیده بود ، بر اثر علاقه و اصرار مادرش ( آمنه ) به مکه باز گردانید و دو سال پس از آن که آمنه به همراه خادمه‏اش؛ ام ایمن ، برای دیدار پدر و مادر و زیارت آرامگاه شوهرش ( عبد الله ) به مدینه رفت ، تنها فرزند دلبندش را نیز همراه برد و پس از یک ماه ، به مکه برگشتند که در بین راه ، در محلی بنام " ابواء " ، آمنه هم چشم از جهان فروبست و در همان جا مدفون گشت و بنابراین ؛ محمد (ص) در سن شش سالگی ، هم پدر و هم مادر خود را از دست داده بود و رنج یتیمی با روح و جان لطیف و مبارکش همراه شد و با چشیدن رنج های تلخ و جانکاه در سرآغاز زندگانی ، در بوته آزمایش الهی قرار گرفت.
پس از آن ، زنی به نام ام ایمن این کودک یتیم  و نوگل پژمرده باغ زندگی را همراه خود به مکه برد و از آن زمان ، در دامان پدر بزرگش " عبد المطلب " پرورش یافت. عبد المطلب ، نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در پیشانی تابناکش ظاهر بود ، مهربانی عمیقی نشان می داد. دو سال بعد ، بدلیل درگذشت عبد المطلب ، محمد (ص) از سرپرستی پدر بزرگ نیز محروم و در سن هشت سالگی به خانه عموی خویش ( ابو طالب ، پدر گرامی امام علی (ع) ) رفت و تحت سرپرستی عمش قرار گرفت و ابو طالب نیز تا آخرین لحظه های عمر، یعنی چهل و چند سال ، با نهایت لطف و مهربانی ، از برادرزاده عزیزش پرستاری و حمایت کرد و در سخت ترین و ناگوارترین پیشامدها که همه اشراف قریش و گردنکشان سیه دل ، برای نابودی " محمد (ص)" دست در دست یکدیگر نهاده بودند ، یار و پشتیبان و حامی ایشان بود و از هیچ چیزی نهراسید و فروگذار نکرد.
آرامش ، قدرت ، شجاعت ، نیرومندی ، وقار و سیمای متفکر " محمد بن عبداله (ص) " از زمان نوجوانی در بین همسن و سالهایش ، کاملاً مشخص بود . به قدری ابو طالب او را دوست داشت که همیشه می خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رویش کشد و نگذارد درد یتیمی او را آزار دهد. در سن 10 یا 12 سالگی ، عمویش ابو طالب ، او را همراه خود در سفر تجارتی - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد. درهمین سفر ، در محلی به نام " بصری " که از نواحی شام ( سوریه فعلی ) بود ، ابو طالب به " راهبی " مسیحی که نام وی  " بحیرا " بود برخورد کرد. بحیرا هنگام ملاقات محمد - کودک 10 یا 12 ساله - از روی نشانه هایی که در کتابهای مقدس خوانده بود ، با اطمینان دریافت که این کودک همان پیغمبر آخرالزمان (ص) است. باز هم برای اطمینان بیشتر ، او را به لات و عزی - که نام دو بت از بتهای اهل مکه بود - سوگند داد که در آنچه از وی  می پرسد ، جز راست و درست بر زبانش نیاید.  محمد (ص) با اضطراب و ناراحتی فرمود : " من این دو بت را که نام بردی دشمن دارم ، مرا به خدا سوگند بده ! " بحیرا یقین کرد که این کودک همان پیامبر بزرگوار خداست که به جز خدا ، به کسی  و چیزی عقیده ندارد. بحیرا به ابو طالب سفارش زیادی کرد تا او را از شر دشمنان بویژه یهودیان نگاهبانی کند ، زیرا او در آینده مأموریت بزرگی به عهده خواهد گرفت.

 

دوران نوجوانی و جوانی  برای محمد (ص) ، دورانی همراه با پاکی ، راستی و درستی ، تفکر و وقار و شرافتمندی و جلال و بی مانندی در راستی  ، درستی و امانت بی مانند بود. صدق لهجه ، راستی  کردار ، ملایمت و صبر و حوصله در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود. پاکی و پاکیزگی ایشان از آلودگی ها و بدی ها در عربستان آن روزگار که مرکز بت پرستی و دارای محیطی فاسد بود ، و آراستگی شان به نیکی ها و ضایل ؛ به حدی  موجب شگفتی  و جلب اعتماد همگان شده بود که به " محمد امین " ( یعنی درست کار و امانتدار ) مشهور گردید.
روزی ابو طالب به عباس که جوان ترین عموهای پیامبر (ص) بود ، گفت : " هیچ وقت نشنیده ام ؛ محمد ( ص ) دروغی بگوید و هرگز ندیده ام که با بچه ها در کوچه بازی کند. "
ایشان ، دارای قدرت روحی و جسمی  بسیار بالایی بوده و با این حال ، از جنگ و جدال های بیهوده و کودکانه پرهیز می کرد. در سن 15 سالگی در یکی از جنگهای قریش با طایفه " هوازن  " شرکت داشت و تیرها را از عموهایشان بر طرف می نمودند ، این دلاوری ، بعدها با درخشندگی هر چه ببشتر ، آشکار گردید ، چنانکه امام علی (ع) که خود از شجاعان روزگار بود درباره حضرت محمد (ص) می فرمایند : " هر موقع ، کار در جبهه جنگ بر ما دشوار می شد ، به رسول خدا (ص) پناه می بردیم و کسی از ما به دشمن ، از او نزدیکتر نبود. "

 

وقتی امانت و درستی محمد (ص) زبانزد همگان شد ، زن ثروتمندی از مردم مکه ، به نام " خدیجه دختر خویلد " که پیش از آن ، دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زیاد و عفت و تقوایی بی نظیر داشت ، خواست که محمد (ص) را برای تجارت به شام بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به ایشان بدهد . محمد (ص) این پیشنهاد را پذیرفت . خدیجه ، غلام خود ( میسره ) را همراه محمد (ص) فرستاد ، وقتی از سفر پرسود شام برگشتند ، میسره گزارش کامل سفر را به خدیجه داد و از امانت و درستی محمد (ص) حکایت ها گفت ، از جمله برای خدیجه تعریف کرد : " وقتی به بصری رسیدیم ، محمد امین برای استراحت زیر سایه درختی نشست. در این موقع ، چشم راهبی که در عبادتگاه خود بود ، به امین افتاد . پیش من آمد و نام او را از من پرسید و سپس چنین گفت : این مرد که زیر درخت نشسته ، همان پیامبری است که در ( تورات و انجیل ) درباره او مژده داده اند و من آنها را خوانده ام. "
خدیجه شیفته امانت و صداقت محمد (ص) شد و چندی بعد ، خواستار ازدواج با ایشان گردید. محمد (ص) نیز این پیشنهاد را قبول کرد. در این موقع ؛ خدیجه 40 ساله بود و محمد (ص) نیز 25 سال داشت.
خدیجه تمام ثروت خود را در اختیار محمد (ص) گذاشت و غلامانش را نیز بدو بخشید. آن حضرت (ص) ، بی درنگ غلامانش را آزاد کرد که این ؛ اولین گام پیامبر در مبارزه با بردگی بود.
حلیمه ؛ دایه حضرت محمد (ص) در سال های قحطی و بی بارانی ، به سراغ فرزند رضاعی خویش ؛ محمد (ص) می آمد. محمد (ص) نیزعبای خود را زیر پای او پهن می کرد و به سخنانش گوش می داد و موقع رفتن ، آنچه می توانست به مادر رضاعی ( دایه ) خود کمک می کرد.
محمد امین (ص) پس از در اختیار گرفتن ثروت خدیجه ، جز در کار خیر و کمک به بینوایان قدمی بر نمی داشت و بیشتر اوقات فراغت را به خارج مکه می رفت و مدتها در دامنه کوهها و میان غار می نشست و در آثار صنع خدا و شگفتی های جهان خلقت به تفکر می پرداخت و با خدای سبحان ، به راز و نیاز سرگرم می شد.

 

سال ها بدین منوال گذشت ، خدیجه همسر عزیز و باوفایش نیز می دانست که هر وقت محمد (ص) در خانه نیست ، در " غار حرا " ( در بالای کوه " جبل النور " در شمال مکه ) به سر می برد.
محمد امین (ص) در 27 رجب و در سن 40 سالگی، به مقام نبوت مبعوث گشت و از 27 رجب سال چهلم عام الفیل (610 میلادى ) تا 28 صفر سال یازدهم هجرى، که رحلت فرمود، به مدت 23 سال عهده دار امر رسالت و نبوت بودند.

 

آن حضرت (ص) ، قبل از شب 27 رجب ، در غار حرا به عبادت خدا و راز و نیاز با آفریننده جهان می پرداخت و در عالم خواب رؤیاهایی  راستین و برابر با عالم واقع می دید و روح بزرگش برای پذیرش وحی آماده می شد. درآن شب بزرگ ، جبرئیل ( فرشته وحی ) مأمور شد تا آیاتی از قرآن را بر محمد (ص) بخواند و او را به مقام پیامبری مفتخر سازد. در سکوت و تنهایی و توجه خاص به خالق یگانه جهان ، جبرئیل از محمد (ص) خواست تا این آیات را بخواند : " اقرأ باسم ربک الذی خلق * خلق الانسان من علق * اقرأ و ربک الاکرم * الذی  علم بالقلم * علم الانسان ما لم یعلم " ( بخوان به نام پروردگارت که آفرید * او انسان را از خون بسته آفرید *. بخوان به نام پروردگارت که گرامی تر و بزرگتر است * خدایی که نوشتن با قلم را به بندگان آموخت * به انسان آموخت آنچه را که نمی دانست. ) محمد (ص) ـ از آنجا که امی و درس ناخوانده بود -  فرمود: من توانایی خواندن ندارم . فرشته از او خواست که " لوح " را بخواند. اما همان جواب را شنید. در دفعه سوم ، محمد (ص) احساس کرد می تواند " لوحی " را که در دست جبرئیل است ، بخواند. این آیات ، سرآغاز مأموریتی بسیار توانفرسا و مشکل بود. جبرئیل مأموریت خود را انجام داد و محمد (ص) نیز از کوه حرا پایین آمد و به سوی خانه خدیجه رفت. سرگذشت خود را برای همسر مهربانش باز گفت. خدیجه دانست که مأموریت بزرگ محمد (ص) آغاز شده است، او را دلداری و دلگرمی داد و گفت : " بدون شک خدای مهربان بر تو بد روا نمی دارد ، زیرا تو نسبت به خانواده و بستگانت مهربان هستی و به بینوایان کمک می کنی و ستمدیدگان را یاری می نمایی. "

 

پیامبر (ص) ، دعوت به اسلام را از خانه اش آغاز کرد. ابتدا همسرش خدیجه و پسرعمویش علی (ع) و سپس کسان دیگر نیز به دین اسلام گرویدند.
دعوت های نخست بسیار مخفیانه بود و محمد (ص) و چند نفر از یاران خود ، دور از چشم مردم ، در گوشه و کنار نماز می خواندند.
پس از سه سال و طبق فرمان الهی ، پیامبر (ص) مأمور شد که دعوت خویش را آشکار نماید و قرار شد از خویشان و نزدیکان خود آغاز نماید ؛ پیامبر (ص) به علی که سنش از 15سال تجاوز نمی کرد ، دستور داد تا غذایی فراهم کند و خاندان عبد المطلب را دعوت نماید تا دعوت خود را ابلاغ فرماید. در این مجلس ، حمزه ، ابو طالب ، ابو لهب و افرادی نزدیک به 40 نفر حاضر شدند ، اما ابو لهب که دلش از کینه و حسد پر بود ، با سخنان یاوه و مسخره آمیز خود ، جلسه را بر هم زد.
پیامبر (ص) مصلحت دیدند که این دعوت فردا تکرار شود و وقتی حاضران غذا خوردند ، پیامبر اکرم (ص) سخنان خود را با نام خدا و ستایش او و اقرار به یگانگی اش آغاز و مأموریت خود را ابلاغ فرمود. وقتی سخنان پیامبر (ص) پایان گرفت ، سکوت کامل بر جلسه حکمفرما و همه درفکر فرو رفته بودند. در این هنگام ، حضرت علی (ع) که نوجوانی  15ساله بود ، برخاست و فرمود : " ای پیامبر خدا ، من آماده پشتیبانی از شما هستم. " ، رسول خدا (ص) دستور داد ، بنشیند. باز هم کلمات خود را تا سه بار تکرار فرمود و هر بار ، علی (ع)  بلند می شد. سپس پیامبر (ص) رو به خویشان خود کرد و فرمود : " این جوان ( علی ) برادر و وصی و جانشین من است ، میان شما. به سخنان او گوش دهید و از او پیروی کنید. "
وقتی جلسه تمام شد ، ابولهب و برخی  دیگر به ابو طالب ؛ پدر علی (ع) می گفتند : " دیدی ، محمد (ص) دستور داد که از پسرت پیروی  کنی! دیدی او را بزرگ تو قرار داد! "
سه سال از بعثت گذشته بود که پیامبر (ص) ، بعد از دعوت خویشاوندان ، پیامبری خود را برای عموم مردم آشکار کرد. روزی بر کوه " صفا " بالا رفت و با صدای بلند فرمود : " یا صباحاه " ( این کلمه مانند زنگ خطر و اعلام آمادگی است. ) عده ای از قبایل به سوی پیامبر (ص) شتافتند. سپس پیامبر (ص) رو به مردم کرده و فرمود : " ای مردم ! اگر من به شما بگویم که پشت این کوه دشمنان شما کمین کرده اند و قصد مال و جان شما را دارند ، حرف مرا قبول می کنید ؟ همگی گفتند : ما تاکنون از تو دروغی نشنیده ایم . سپس فرمود : ای مردم خود را از آتش دوزخ نجات دهید . من شما را از عذاب دردناک الهی  می ترسانم . مانند دیده بانی که دشمن را از نقطه دوری می بیند و قوم خود را از خطر آگاه می کند ، من هم شما را از خطر عذاب قیامت آگاه می سازم. "
مردم از مأموریت بزرگ پیامبر (ص) آگاه تر شدند. اما ابولهب نیز در این جا موضوع مهم رسالت را با سبک سری پاسخ گفت.
به محض ابلاغ عمومی رسالت ، وضع بسیاری از مردم با محمد (ص) تغییر کرد. همان کسانی  که به ظاهر او را دوست می داشتند ، بنای اذیت و آزارش را گذاشتند. آنها که در قبول دعوت او پیشرو بودند ، از کسانی بودند که او را بیشتر از هر کسی می شناختند و به راستی کردار و گفتارش ایمان داشتند . غیر از خدیجه و علی و زید پسر حارثه ـ که غلام آزاد شده حضرت محمد (ص) بود ـ ، جعفر فرزند ابو طالب و ابوذر غفاری و عمرو بن عبسه و خالد بن سعید و ابوبکر و ... از پیشگامان در ایمان بودند ، و اینها هم در آگاه کردن جوانان مکه و تبلیغ آنها به اسلام از کوشش دریغ نمی کردند . نخستین مسلمانان ؛ بلال ، یاسر و همسرش سمیه ،خباب ، أرقم ، طلحه ، زبیر ، عثمان ، سعد و ... بودند که جمعاً در سه سال اول بعثت ، عده پیروان محمد (ص) به بیست نفر رسیدند.
کم کم ، صفها از هم جدا و آزار و اذیت و دشمنی های مخالفان اسلام و بت پرستانی که منافع و ریاست خود بر عده ای نادان تر از خود را در خطر می دیدند ، شروع شد ، اما مسلمانان پاک اعتقاد ـ با این همه شکنجه ها ـ عاشقانه ، تا پای مرگ پیش رفتند و از ایمان به خدای یگانه دست نکشیدند.
وقتی مشرکان از راه آزارها نتوانستند به مقصود خود برسند از راه تهدید و تطمیع در آمدند ، زیرا روز به روز محمد (ص) در دل تمام قبایل و مردم آن دیار برای خود جایی باز می نمود و پیروان بیشتری می یافت.
ولی پس از چند بار دیدار و صحبت مشرکان با ابو طالب ؛ عمو و یگانه حامی  پیامبر (ص) ، از پیامبر عظیم الشأن اسلام (ص) ، چنین پاسخ شنیدند ( وقتی ابوطالب پیام مشرکان را به آن حضرت رساند ) که ؛ " عمو جان ، به خدا قسم ، هر گاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند که دست از دین خدا و تبلیغ آن بردارم حاضر نمی شوم . من در این راه یا باید به هدف خود که گسترش اسلام است برسم یا جانم را در این راه فدا کنم " . ابو طالب نیز به برادرزاده اش گفت : " به خدا قسم دست از حمایت تو بر نمی دارم . مأموریت خود را به پایان برسان ".
" معراج پیامبر (ص) " در سال دهم بعثت و " سفر به طائف " در سال یازدهم بعثت ( بدلیل خفقان محیط مکه و آزار بت پرستان و کینه توزی مکیان ) از جمله حوادث مهم قبل از هجرت پیامبر اسلام (ص) در مکه اتست ؛ معراج به عقیده شیعه ؛ سفری جسمانی بوده است نه روحانی. ( سفری که به امر خداوند متعال و به مراه جبرئیل ؛ امین وحی و بر مرکب فضا پیمایی به نام براق انجام شد. پیامبر اکرم (ص) این سفر با شکوه را از خانه ام هانی ، خواهر امام علی (ع ) آغاز کرد و با همان مرکب به سوی بیت المقدس یا مسجد اقصی روانه شد و از بیت اللحم ؛ زادگاه حضرت مسیح و منازل انبیا (ع) دیدن فرمود. سپس سفر آسمانی خود را آغاز نمود و از مخلوقات آسمانی و بهشت و دوزخ بازدید به عمل آورد، و در نتیجه از رموز و اسرار هستی و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی پایان حق تعالی آگاه شد و به سدرة المنتهی  رفت و آن را سراپا پوشیده از شکوه و جلال و عظمت دید. سپس از همان راهی  که آمده بود به زادگاه خود مکه بازگشت و از مرکب فضا پیمای خود ، پیش از طلوع فجر در خانه ام هانی پائین آمد. در همین سال و در شب معراج خداوند دستور داده است که امت پیامبر خاتم (ص) هر شبانه روز ، پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمایند، که نماز معراج روحانی مومن است. )
آن حضرت (ص) ، 13 سال در مکه مردم را به اسلام دعوت نمود و در این مدت، سختی های بسیاری در راه دین خدا به جان خود و نزدیک ترین کسانش خرید. پس از آن ( در اول ربیع الأول سال سیزدهم بعثت ) به مدینه هجرت و در آن جا، حکومتی اسلامی تأسیس فرمود و در مدت 10 سال که در شهر مدینه بود، آزادانه دین مبین اسلام را تبلیغ کرد و همواره با دشمنان و سرکشان عرب در جنگ های مختلف به مبارزه پرداخت.
وقتی پیامبر اکرم (ص) ، پس از هجرت به مدینه ، استقبال ، شادی  و شادمانی مردم این شهر را دیدند، طرح احداث مسجدی برای مسلمانان را به عنوان اولین کار اجرا فرمودند.

 

مسجد ؛ تنها محلی برای خواندن نماز نبود ، تمام کارهای قضائی و اجتماعی مربوط به مسلمانان در مسجد انجام می شد و مسجد ، مرکز تعلیم و تربیت و انواع اجتماعات اسلامی بود.
مسلمانان در کنار هم و پیامبر اکرم (ص)  در کنار آنها ، با عشق و علاقه به ساختن مسجد پرداختند. پیامبر اکرم (ص) خود سنگ بر دوش می کشید و مانند کارگر ساده ای کار می کرد. این مسجد همان است که اکنون با عظمت برجاست و بعد از مسجد الحرام ، دومین مسجد جهان است.
پس از این 10 سال، همه جزیرة العرب مسلمان شدند و شیفتگی عجیبی به قرآن و شخصیت رسول مکرم اسلام (ص) پیدا کردند. دیری نپایید که در یازدهمین سال هجرت، پیامبر خدا (ص) در حالی که 63 سال از عمر نورانی شان می گذشت، در روز دوشنبه 28 صفرسال 11 هجری ، بر اثر زهرى که زنى یهودى به نام زینب در جریان نبرد خیبر به آن حضرت خورانیده بود ، در شهر مدینه رحلت فرموده و جامعه اسلامی را که سراسر نشاط و روح ایمان بود، در سوگ خود فرو بردند.
معروف است که پیامبر اسلام (ص) در بیمارى وفاتشان می فرمودند: " این بیمارى ، از آثار غذاى مسمومى است که آن زن یهودى پس از فتح خیبر براى من آورده بود. "
پیکر مطهر آن حضرت (ص) در مدینه منوره و مشرفه ؛ در همان خانه‏اى ( در جوار مسجد النبی (ص) ) که وفات یافته بودند ، به خاک سپرده شد و هم اکنون در مسجد النبى (ص) واقع شده است. 

 

خدیجه بنت خویلد، سوده بنت زمعه ، عایشه بنت ابى بکر ، امّ شریک بنت دودان ، حفصه بنت عمر ، ام حبیبه بنت ابى سفیان ، امّ سلمه بنت عاتکه ، زینب بنت جحش و زینب بنت خزیمه از همسران پیامبر اکرم (ص) و قاسم ، عبدالله ( این کودک چون پس از بعثت به دنیا آمده بود، وى را «طیّب» و «طاهر» مى‏گفتند. ) ، ابراهیم ( او در اواخر سال هشتم هجرى متولد شد و در رجب سال دهم هجرى وفات یافت. ) ، ( عبدالله و قاسم از خدیجه کبرى (س) و ابراهیم از ماریه قبطیه متولد وهر 3 آنان در سنین کودکى از دنیا رفتند. ) و زینب (س) ، رقیه (س) ، ام کلثوم (س) و فاطمه زهرا (س) ؛ فرزندان پیامبر اسلام (ص) هستند.
ضمناً دختران آن حضرت (ص) همگى از حضرت خدیجه (س) متولد شدند و تمام فرزندان رسول خدا (ص) ، جز فاطمه زهرا (س) پیش از رحلت آن حضرت، از دنیا رفته بودند.
خلق و خوی پیامبر مکر اسلام (ص) و رفتار و کردار آن بزرگوار ؛ ( که خداوند متعال نیز در قرآن کریم / آیه 4 سوره مبارکه قلم / می فرمایند: " انک لعلی خلق عظیم " ) در حقیقت تجسم اسلام ، سرمشق مسلمین و بلکه نمونه عالی همه انسانها است. ایشان به همه مسلمانان با چشم برادری و با نهایت مهر و محبت رفتار می کرد و  آن چنان ساده و بی پیرایه لباس می پوشید و بر روی زمین می نشست و در حلقه یاران قرار می گرفت که اگر ناشناسی وارد می شد، نمی دانست پیغمبر (ص) کدام است ؟  در عین سادگی ، به نظافت لباس و بدن خیلی اهمیت می داد. وضوی پیامبر (ص) همیشه با مسواک کردن دندانها همراه بود. از استعمال عطر دریغ نمی فرمود. همیشه با پیر و جوان مؤدب بود. همیشه در سلام کردن پیش دستی می کرد. تبسم نمکینی همیشه بر لبانش بود، ولی از بلند خندیدن پرهیز داشت. به عیادت بیماران و تشیع جنازه مسلمانان زیاد می رفت. مهمان نواز بود. یتیمان و درماندگان را مورد لطف خاص قرار می داد. دست مهر بر سر یتیمان می کشید. از خوابیدن روی بستر نرم پرهیز داشت و می فرمود: " من در دنیا همچون سواری هستم که ساعتی زیر سایه درختی استراحت کند و سپس کوچ کند. " ، با همه مهر و نرمی که با زیردستان داشت ، در برابر دشمنان و منافقان بسیار شدت عمل نشان می داد. در جنگها هرگز هراسی به دل راه نمی داد و از همه مسلمانان در جنگ به دشمن نزدیکتر بود. دشمنان سرسخت مانند کفار قریش در فتح مکه را عفو فرمود و آنها هم مجذوب اخلاق پیامبر (ص) شدند و دسته دسته به اسلام روی آوردند. از زر و زیور دنیا دوری می کرد.
اموال عمومی را هرچه زودتر بین مردم تقسیم می کرد و با آن که فرمانروا و پیامبر خدا بود، هرگز سهمی بیش از دیگران برای خود برنمی داشت.

 

خاطره‌ای از زبان امیرالمؤمنین ؛ امام علی ( علیه السلام ) :

« پیامبر اکرم (ص) هم ، ضامن آهو بوده اند. »

اکنون به من گوش کنید تا خاطره‌ای از حبیبم، پیامبر خدا (ص) برایتان نقل کنم :
" روزی رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) از جایى مى‌گذشت ، در بین راه ، گذارشان بر ماده آهویى افتاد که در خیمه و خرگاهى بسته شده بود.
آن حیوان به قدرت خدا زبان بگشود و با پیامبر گرامى سخن گفت و به آن حضرت عرض کرد:
اى فرستاده خدا! من مادر دو آهو بچه‌ام که اینک هر دو، گرسنه و تشنه‌اند و پستان هایم از شیر آکنده، از شما تقاضا دارم ( هر چند ) ساعتى مرا رها سازید تا پس از شیر دادن آنها بازگردم و دوباره در همین جا به بند نشینم.
رسول خدا ( که درود خداوند بر او و خاندانش باد. ) فرمود: چگونه این کار ممکن است، در حالى که تو صید و شکار مردم و اسیر و دربند هستى؟ آهو گفت : اگر رهایم کنید ( به زودى ) باز آیم و شما خود مرا در بند کنید.
پیامبر خدا ( صلی الله علیه و آله ) پس از آنکه از حیوان تعهد گرفت، رهایش ساخت.
چیزى نگذشت که آهو بازگشت اما پستانش از شیر ، تهى گشته بود.
پیامبر اکرم (ص) ، حیوان را در همان مکان بست و سپس پرسید: این آهو شکار کیست ؟
گفتند: صیاد و مالک آن ، شخصى از تیره عرب است.
رسول خدا ( بى درنگ ) رهسپار آن قبیله شد و به منظور رهایى حیوان، قصد خریدن آهو را کرد و در این خصوص با صیاد سخن گفت ، اما صیاد گفت : اى فرستاده خدا! پدر و مادرم فداى شما، این حیوان را از همین جا رها ساختم.
آنگاه پیامبر خدا ( که درود خداوند برو و خاندانش باد ) به جمع حاضر ، روى کردند و فرمودند:
اگر چارپایان نیز به میزان شما از مرگ ( و سختی هاى پس از آن ) خبر داشتند، هرگز از آنها، گوشت فربهى نمى خوردید. "

  
نویسنده : دبستان غیر انتفاعی مشکات تابان ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٥
تگ ها :

*